به گزارش خبرگزاری حوزه از اصفهان، در تاریخی که سکوت گاهی بیشتر از سخن سخن میگوید، یک شخصیت ظهور کرد؛ شخصیتی که با هر نفس، اسلام را زنده میکرد، با هر گام، اتحاد را در قلب مردم مینشاند و با هر اشک، امید را در تاریخ ایران میسوزاند؛ رهبر شهید، نه تنها یک سیاستمدار بود، بلکه یک نماد بود، نماد مقاومت، نماد ایمان، نماد عشق به ملت و دین.
در برابر تندبادهای تاریخ
او، مثل یک درخت قدیمی در بادهای سخت، ایستاد؛ ریشههایش در عمق اسلام فرو رفته بود، شاخههایش به سوی آسمان امید رشد میکرد و در برابر بادهای تحریم، بارانهای جنگ و سیلهای توطئه، هرگز خم نشد. بلکه هر بار که باد سختتر میوزید، شاخههایش بلندتر میشد؛ هر بار که باران سختتر میبارید، ریشههایش عمیقتر میشد.
از او یاد گرفتیم که چگونه در تاریکی، نور را ببینیم. چگونه در سکوت، صدای اسلام را بشنویم. چگونه در بغض، ایمان را پیدا کنیم. او، مثل یک شمع بود. شمعی که در تاریکیهای جهانی روشن میشد. شمعی که با وجود بادهای سخت، هرگز خاموش نشد. بلکه با هر باد، نورانیتر میشد.
نور شمع در برابر تاریکی جهانی
در خطبههایش، گویی یک رودخانه از احساسات جاری میشد. هر کلمهاش، مثل یک قطره از آن رود، در قلبها جریان داشت. گاهی مثل یک گل سرخ، احساس غم را میکاشت. گاهی مثل یک شمع، امید را روشن میکرد. گاهی مثل یک درخت، اتحاد را در قلب مردم میکاشت.
او، با خون خود، یک اعلامیه جهانی نوشت. اعلامیهای که گفت: ایران، نه تنها یک کشور است، بلکه یک اسلام است. یک مقاومت است. یک ایمان است. و این اسلام، این مقاومت، این ایمان، هرگز از دست نخواهد داد.
راه او، مثل یک راه سرسبز بود. راهی که در ابتدا تاریک به نظر میرسید، اما با هر گام، روشنتر میشد. راهی که در ابتدا سخت به نظر میرسید، اما با هر نفس، قویتر میشد. راهی که در ابتدا تنها به نظر میرسید، اما با هر قدم، یک اتحاد بزرگ را در میان مردم میساخت.
و الان، در این روزهای سخت، ما با پرچمهایمان بالا، در جلویش میایستیم. چون او، نه تنها رهبر بود، بلکه یک انسان بود. یک انسانی که در برابر مردم، همیشه ایستاد. یک انسانی که در برابر دشمنان، همیشه ایستاد. یک انسانی که در برابر تاریخ، همیشه ایستاد.
سلام بر تو، رهبر شهید!
سلام بر تو، نماد ایمان!
سلام بر تو،
که با خونت،
عزت ایران را زنده کردی.
رهبری که با خونش اتحاد را زنده کرد
من این بغض را میشناسم.
چند روز است که این حالت به من میرسد.
از همان سحری که مجری شبکه خبر با بغض خبر را گفت،
از همان لحظه، بغض بیخ گلویم را گرفت.
چیزی از جنس مدیون بودن...
گوشی را توی جیبم هل میدهم و پرچمم را بالاتر میگیرم.
مردی از کنارم رد میشود و میگوید:
"جیرهخوار، پرچمت رو تکون بده..."
به جیرهخواری و مدیون بودن فکر میکنم.
بله، من به تو مدیون بودم.
سالهای قبل، هر جایی که تو میایستادی، من نقطه مقابلت بودم.
همه این تقابلها از انتخابات سال ۸۸ شروع شد.
حرفهایت هیچ جوره توی کلم نمیرفت.
حتی وقتی تو در نماز جمعه بغض کردی و با مردم درد و دل کردی،
بغضت به بغض را قهقهه کرده بود و توی جهان پیچیده بود.
ان سال هم، همه طرفداران تو برای من جیرهخوار بودند.
اما حتی بغض تو برای من معجزه شده بود.
آن نماز جمعه و خطبههایش را از روی غیضی که به تو داشتم گوش دادم،
اما حرفهای تو و گریههای تو کار خودش را کرده بود.
حرفهایت در ذهن و قلبم ول میخورد و نمیگذاشت من آرام باشم.
فکر اینکه چرا تو باید گریه کنی یک لحظه از من جدا نمیشد.
مگر نمیگفتند تو دیکتاتور هستی؟
پس چرا گریه؟ چرا خواهش؟ چرا حرف و توضیح؟
دیکتاتورها که گریه نمیکنند، خواهش نمیکنند!
برای کارهایشان دلیل و توضیح نمیآورند.
آتشی در وجودم شعله گرفته بود که فقط با شناخت تو سرد میشد.
هر سخنرانی، هر حرفی، هر نکتهای که به زبان جاری میکردی،
من با گوش جان میشنیدم.
کم کم حرفهایت به دلم مینشستند.
جلوتر امدیم.
حاج قاسم ترور شد.
تو باز به نماز ایستادی، بغض کردی و برای حاج قاسم اشک ریختی.
اما این بار اشکهای من اشکهای تو را همراهی میکردند.
دوباره اتفاقات و اعتراضات شروع شد،
اما نگاه من به تو نگاه سال ۸۸ نبود.
میدانستم همه این به قول خودت حوادث میگذرد.
گذشت...
خیلی از حرفها شنیده نشد.
خیلی از نالهها از گلو بیرون ریخته نشد.
تا اینکه جنگ دوازده روزه شروع شد...
من دیگر به تو ایمان داشتم.
تو برای خیلی ها هیرو شده بودی.
از شبی که در حسینیه گفتی "از ایران بخوان"،
از همان شب، ترس از دست دادنت به جانم افتاده بود.
تو نباید از ایران میخواندی.
آنها عزیز بودن ایران و ایرانی را دوست نداشتند...
کم کم حرفها و زخمهای شنیده نشده این سالها زبان باز کرده بود.
مردم زیر فشار اقتصادی و تحریمها کمر خم کرده بودند.
همدیگر را نشانه رفته بودند.
شیطان بین مردم جولان میداد.
انگار رحم و مروت از ایران رخت بسته بود.
هر روز که میگذشت، اوضاع پیچیدهتر میشد.
چیزی که از ان میترسیدیم داشت اتفاق میافتاد.
دوباره جنگ و این بار از دست دادن تو...
چیزی که تلخی این اتفاقات را بیشتر میکرد،
مردمی بودند که دوست داشتند جنگ شود، دوست داشتند...
چه اتفاقی افتاد بود؟
همه اش ۶ ماه بیشتر نگذشته بود،
اما انگار دهها فاصله بود بین این مردم و آن مردم.
این بار نگاهم فقط به تو بود.
مثل همه سالهای بعد از ۸۸.
انگار ما کاری به جز نگاه کردن نداشتیم.
مطمئن بودم چارهای میاندیشی!
میدانستم دوباره کاری میکنی که خون ایرانی بجوشد برای کشورش...
هر روز و شب انتظار و تشویقها برای جنگ،
چنگ به دلم میانداخت.
اما تو چه تدبیری داشتی؟
جنگ شد.
اولین جا خانه تو بود که جنگی شد.
با شنیدن خبرش دلم مثل هواری فرو ریخت...
تو این بار عزیز بودن ایران را با خونت به رخ عالم کشیدی.
اما دین من به تو مرا رها نمیکند.
پرچمم را بالاتر میگیرم.
گزارش از فاطمه سادات حسینی











نظر شما